![]() |
![]() |
|
| تنها جان تو و جان پرندگان پر بسته ای که دی ماه به ایوان خانه می آیند. |
|
نمیدونم آقای چشم عسلی الان کجاست و داره چیکار میکنه اما میدونم دل صبور بانو به اندازه ی همه ی پیله های دنیا تنگ توت نشین براش تنگ شده ...
من قراره شکوه یه عشق رو روایت کنم . عشقی که عطر حصیر نم دار میده و بوی گل محمدی...عشقی که تنها موسیقیش صدای ظریف افتادن یه حلقه ی نقره ای تو یه حوض فیروزه س.... عشق آقای چشم عسلی و صبوربانو.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 11:27 توسط نون.عین.گاف |
|
|
پاییز یکهزار و سیصد و هشتاد و سه شروع شد. ادامه یافت اما هیچوقت تموم نشد... و من امروز راوی افسانه ی یه عشق سربه زیر شدم!!!
یکی بود یکی نبود... زیر گنبد پر از گرد و غبار آسمون افسانه ی یه عشق متولد شد.... عشق آقای چشم عسلی و صبور بانو... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 17:26 توسط نون.عین.گاف |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چراغی در دور دست بیابان با ستاره ای در آسمان رازونیاز میکرد. ابری سپید در انتهای جاده تنها بود و جاده به سوی افق روشن پیش میرفت . جای مهتاب خالی بود و نبضی نگران میزد....
|
|
RSS
|