![]() |
![]() |
|
| تنها جان تو و جان پرندگان پر بسته ای که دی ماه به ایوان خانه می آیند. |
|
من امیر صبحگاهانم
ردایم ... ستاره دوز اما مرا به روز راهی نیست. آنگاه که تو ای ... فرشته ی کوچولوی بیدار خورشید زرد .... نفرین شده ی واقعیت را دیدی به آغوش دنیای رویاهای صبحدم بیا. (بابک احمدی) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 13:38 توسط نون.عین.گاف |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چراغی در دور دست بیابان با ستاره ای در آسمان رازونیاز میکرد. ابری سپید در انتهای جاده تنها بود و جاده به سوی افق روشن پیش میرفت . جای مهتاب خالی بود و نبضی نگران میزد....
|
|
RSS
|