![]() |
![]() |
|
| تنها جان تو و جان پرندگان پر بسته ای که دی ماه به ایوان خانه می آیند. |
|
یه حس تنبل پشت ذهنم نشسته بود. تمام تنم تو یه رخوت کیف آور فرو رفته بود و دیگه مطمئن شدم که کم آوردم.... داشتم به خودم میخندیدم: دیدی .... دیدی... کار تو نیست ! حتی رونویسی کردن از سرمشقای خط خورده ی این حادثه سخت ترین کار دنیا شده....
حادثه ی مجنونی که خیلی قبل ها ....- همین خدای عزیز -.... تو دل تموم آقاهای چشم عسلی و صبور بانوهای کوچولویی که توی نوبت نشسته بودن .... - تا یه روز گـِل اونا هم به گُل بشینه -.... کاشته بود. آره .... بهار خانوم .... دلِ منم پیش صبوربانو و غصه هاش مونده و نمیذاره که زیر قولم بزنم. به نام خدای عزیز دیشب خوابِ آقای چشم عسلی رو دیدم .... داشت در گوشِ شکوفه های بادوم حرف میزد... ـ ای کاش مال من بودی و زمان توی مهر ۸۳ متوقف میشد... - ای کاش زمان توی اون نگاهِ خیره ی پشت پنجره راکد میشد.... تا همیشه ..... ................................... ..... روح گناه آلوده ی وهم!!! هزار سال است که نگران شبهایت هستم کالبد سربی ات.... سنگینیِ نگاهی بکر را بر دریچه ی قلب نمناکم تحمیل میکند............ آقای چشم عسلی اون شب یه رازی رو واسه ی تموم سنجاقکای باغ کاغذی فاش میکرد.... - همیشه صبور من: هر چی دست و پا زدم که بهت نزدیکتر بشم ....... دورتر شدم!!! دورِ دور ..... دست نیافتنیِ من .... مثل رویای دختران دشت ! دختران انتظار! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 16:59 توسط نون.عین.گاف |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چراغی در دور دست بیابان با ستاره ای در آسمان رازونیاز میکرد. ابری سپید در انتهای جاده تنها بود و جاده به سوی افق روشن پیش میرفت . جای مهتاب خالی بود و نبضی نگران میزد....
|
|
RSS
|