![]() |
![]() |
|
| تنها جان تو و جان پرندگان پر بسته ای که دی ماه به ایوان خانه می آیند. |
|
نمیدونم.... شاید داشتم خواب می دیدم.
پشت پنجره نشسته بودم و بارش دونه های شیطون برف رو تماشا میکردم................ بعضی از دونه ها که درشتر بودن ! با یه حس تنبل سعی میکردن خودشونو توی هوا ولو کنن تا زودتر به زمین برسن!!!! .................... چه حماقتی!!! فکر کردن اون پائین چی منتظرشونه؟؟؟ ..... جز یه گرمای مجهول که از حفره های کدر روزمرگی بالا میاد و یه دفعه بیخ گلوی آدمو میگیره و .......... هیچی.......! اما............. دونه های ریزتر....شاید بشه گفت اون جوونترا!!! فاصلهء آسمون تا زمینو چند بار بالا و پائین میکنن.... می رقصن............. می چرخن................. گرد میشن.................... مثل گلبرگای گل شماره ای هی باز و بسته میشن...... انگار دلشون نمیخواد به زمین هبوط کنن.... زمستون داره با این رفتار دوگانه اش منو تو ابهت خودش حل میکنه !!! حالا.... همین حالا که لحظهء من مزهء انار شب یلدا و گرمای هیزم زیر کرسی رو میده ...... حالا ..... همین حالا وقتشه!!!! وقتشه یه یادگاری از خودم برات بذارم...... دیگه هیچی واسه گفتن ندارم ............ به نام همین خدای عزیز |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 20:39 توسط نون.عین.گاف |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چراغی در دور دست بیابان با ستاره ای در آسمان رازونیاز میکرد. ابری سپید در انتهای جاده تنها بود و جاده به سوی افق روشن پیش میرفت . جای مهتاب خالی بود و نبضی نگران میزد....
|
|
RSS
|