![]() |
![]() |
|
| تنها جان تو و جان پرندگان پر بسته ای که دی ماه به ایوان خانه می آیند. |
|
..................... یکبار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد.............
پس نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست................. قبول ندارم!!! اگرچه جسم به ظاهر خسته است ولی دل دریائی ست..... تاب و توانش بیش از اینهاست................ دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد........باشد! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 9:41 توسط نون.عین.گاف |
|
|
............... روز تولده آدم مزهء آبنبات چوبی میده............. اولش حسابی بهت می چسبه و دهنتو گس میکنه...... اما وقتی به آخراش میرسی.... کم کمک حوصلتو سر میبره ..............
اونوقته که دلت میخواد دو تا ردیف دندوناتو محکم روش فشار بدی!!! آخر سرم مجبوری دورِ دهنتو که مثل غنچه اجباراً جمع شده بشوری و خلاصه آبنبات و طعم و مزه و....... ببوسی و بذاری کنار........................ .......................................... آخه ... تازه یادت میاد که لابه لای اون همه زری و بادبادک و فانوسای رنگی رنگی که از در و دیوارِ اتاقچهء دلت آویزون شده..........چوب خطٍ سیصدوشصت پنج روزِ آسمونیه دیگه هم پر شده!!! میگم آسمونی .... چون میخوام نوشته هام بویِ کاهگلِ خیس و افشرهء یاس بده........! میخوام لااقل واسهء چند لحظه هم که شده با خوندنِ این واگویه ها.... صدایِ ذهن ... موسیقیه بهم خوردنِ بالِ جیرجیرکی باشه که شبِ چهارده ماه....... کنارِ خزه هایِ حوض ........ واسهء ماهی قرمزایِ خواب زده.......................................... فالِ حافظ میگیره!!!!!
هوس کردم روزِ تولدمو..... لابه لای درختچه های ته باغ بگذرونم جدا از هر چی رخوت و شهرنشینیه!!! بین رفت و اومد کفشدوزکا قدم بزنم و رویِ نمِ چمنا غلت بخورم...... من یه کادو میخوام پر از هوایِ شرجی و صدایِ گوش ماهی !!! من یه جعبه میخوام که توش شن دریا و یادگاری بریزم و روشو با زرورق بپوشونم و ریزریز بنویسم: صندوقچهء خاطراتِ آقای چشم عسلی و صبور بانو !!! فصل من معبد رویای من است فصل هرس قندیل های سردی و پاشیدن دوبارهء بذر خاطره....!!! به یاد اسفند نازنین ترین ماه سال!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 17:18 توسط نون.عین.گاف |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چراغی در دور دست بیابان با ستاره ای در آسمان رازونیاز میکرد. ابری سپید در انتهای جاده تنها بود و جاده به سوی افق روشن پیش میرفت . جای مهتاب خالی بود و نبضی نگران میزد....
|
|
RSS
|