![]() |
![]() |
|
| تنها جان تو و جان پرندگان پر بسته ای که دی ماه به ایوان خانه می آیند. |
|
"من" روی قاب چوبی پنجره نشسته بود و هیس نمناک باد و بوی علف تازه میخورد.... بارون قاصدک و پر کفتر از آسمون رو سر ماهی گلی می ریخت و همهمهء گنجیشکا فضای مرطوب باغو جادو کرده بود...!
......... یه شاپرک بالای سر هیزمای سوخته مرثیهء "یادت بخیر" میخوند و مسیر نگاه "من" به پشت کوه حیرت میرسید!!! - همون جا که تن خستهء "تو" سنگین سنگین .... توبرهء آرزوهای "من" رو به پشتش انداخته بود و پائین میومد- ...........ثانیه های حلزونی خودنمائی میکردن و مکث یه عادت...! جنبش خاطره ها رو مومیائی کرده بود............... با همهء این احوال هنوزم صدای "تو" رساتر از هر نجوائی به گوش "من" میرسید: - دیدی صبوربانو جان... بهت که گفتم خیلی زود دیر میشه!!! هی گوش نکردی........................... "من" سرشو مرتب تکون میداد و میگفت: - خیلی منتظر موندم....به شوق اینکه نی نیه نگات یه روز پلی بزنه به رنگین کمون رویاهام.......اما .... تو باغبونی رو خوب نمی دونستی و گل باز نشده رو زود هرس کردی!!! آقای "تو" بازم به حرمت بغض خانوم "من" سکوت میکنه!!! عسل چشماشو توی گلابدون میچکونه و عود دلتنگیاشو روشن میکنه......... حالا دیگه همهء دنیا عطر تنهایی میده........... این قصه تکراره....: از اون دم دمای صبح اول آدم و حوا......... تا شیرین............ تا فرهاد......... تا آخر دنیا!!! قصهء آقای چشم عسلی و صبور بانو ..... متبرک باد! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 22:8 توسط نون.عین.گاف |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چراغی در دور دست بیابان با ستاره ای در آسمان رازونیاز میکرد. ابری سپید در انتهای جاده تنها بود و جاده به سوی افق روشن پیش میرفت . جای مهتاب خالی بود و نبضی نگران میزد....
|
|
RSS
|