![]() |
![]() |
|
| تنها جان تو و جان پرندگان پر بسته ای که دی ماه به ایوان خانه می آیند. |
|
و این منم ....... زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین و یاس ساده و غمناک آسمان و ناتوانی این دستهای سیمانی زمان گذشت..! زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت چهار بار نواخت............ من راز فصل ها را میدانم و حرف لحظه ها را می فهمم ................................................. در آستانه فصلی سرد در محفل عزای آینه ها و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ و این غروب بارور شده از دانش سکوت چگونه میشود به آن کسی که میرود اینسان صبور سنگین سرگردان فرمان ایست داد!!! سلام ای شب معصوم من! من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها می آیم... و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست که همچنان که ترا میبوسند... در ذهن خود طناب دار ترا می بافند! سلام ای شب معصوم من! میان پنجره و دیدن همیشه فاصله ایست چرا نگاه نکردم؟!؟ مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد... ............... من از کجا می آیم ؟ که این چنین به بوی شب آغشته ام؟.......... "فروغ فرخزاد"
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 20:14 توسط نون.عین.گاف |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چراغی در دور دست بیابان با ستاره ای در آسمان رازونیاز میکرد. ابری سپید در انتهای جاده تنها بود و جاده به سوی افق روشن پیش میرفت . جای مهتاب خالی بود و نبضی نگران میزد....
|
|
RSS
|