![]() |
![]() |
|
| تنها جان تو و جان پرندگان پر بسته ای که دی ماه به ایوان خانه می آیند. |
|
عقیق خیال آقای چشم عسلی رو نقطه طلائیه قلب صبوربانو سایه انداخته و این تصویر هرروز و هرروز عین همون پرنده کوچیک افسانه ای توی دلش خاکستر میشه و از نو جون میگیره!!!
خدا بهش رحم کنه!!! کاشکی میشد یه تسبیح بگردونم و حاجت روا بشم!!! اون وقت مراد دل همه رو یه جا تو بغچه ترمه... لابلای بوته جغه و اطلسی بیپیچم و برم سر وقت نیاز....... داره کم کم یه چیزایی یادم میاد......... چند روز پیش که رفته بودم شمعدونیای سر حوضو آب بدم ... آقای چشم عسلی رو دیدم که از ته باغ به گنجیشک میگفت: " ای کاش حالا که داری میری سلام گرم منو هم به صبورکم برسونی....... قاصدکا این روزا خیلی سر به هوا شدن! " آخ که چقدر دلم میخواست داد بزنم و بگم : آقای نازنین......... دیگه جنبشی توی دنیا نیست! .... جنونی سخت شگرف در این جدایی توی کالبد زمین ریشه کرده..... که بگم : آقای گل .... خبر دارم که هر شب یه ذهن نانجیب تو انتهای موذی یه جمله شکل میگیره!!! .......... ولی آخه تحملت کجا رفته؟!؟ بازم میخوای زود از کوره در بری و بازی نور و سایه مونو بهم بزنی؟!؟ گیرم ته تموم آرزوهاتم خط خورده باشه .... پس آخه حرمت نیگاه سر به زیر صبوربانو چی میشه؟؟؟ پس تکلیف این هزاروهفت کار سختی که تو این سالهای تنهایی با یادت انجام داده ... چطور میشه؟! .................. اما ... بازم دلم نیومد بازم دلم نیومد سفره گله گی رو پیشش باز کنم...................... آخه هنوزم تو نیگاه آقای چشم عسلی یه چیزی بی تابی میکرد... یه چیز شبیه ترجمه ی نون.عین.گاف |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 0:26 توسط نون.عین.گاف |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چراغی در دور دست بیابان با ستاره ای در آسمان رازونیاز میکرد. ابری سپید در انتهای جاده تنها بود و جاده به سوی افق روشن پیش میرفت . جای مهتاب خالی بود و نبضی نگران میزد....
|
|
RSS
|