![]() |
![]() |
|
| تنها جان تو و جان پرندگان پر بسته ای که دی ماه به ایوان خانه می آیند. |
|
بنفشه ها كه باز بشن، صبور بانو سومين سالگرد دوريه آقاي چشم عسلي رو جشن ميگيره !!! …… . چرا جشن؟!؟آخه دوري واسش مثل يه آموزشگاه بوده ؛ آموزشگاه دور رؤياها!!! ………… . همه جور درسي رو توش به آدم ياد ميدن، اينارو صبور بانو ميگه!اون ميگه تو اين روزا ياد گرفته كه چطوري ميون رفت و آمد مولكولاي غصه ،نامرئي بشه قبل از اينكه راديكالاي غم آزاد بشن و تو جزرومد ناتموم طعنه غرقش كنن …..ياد گرفته كه با يه حركت اسمزي رگبرگاي ميونبرو بالا و پائين كنه تا پره رنج به پرش نگيره و از پا نندازدش! حالا ديگه ياد گرفته كه چطور وقتي تو يكي از حباباي دلتنگي گير افتاد، شعله ي حوصلشو پائين بكشه و خوشبختي هاي آسونش = بشه همون چشماي بي روح پشت شيشه ……..……… ستاره ها به آدم ياد ميدن كه وقتي عرصه بهش تنگ ميشه و گذشته پشت سر هم به ذهنش تيپا ميزنه، اين جمله ي تاكيدي رو مرتب جلوي آيینه تكرار كنه:…………" عشق هست – كار خودشو ميكنه، حتي پشت نت ناخوش زمان و بین سفيديه خط هاي فاصله ، حتي زير حجم سنگين فراموشي ………… عشق هست .کار خودشو میکنه!".........زیبا سلام: خيلي روزه كه دست و دلم ميلرزه واسه نوشتن يه نامه كه لايق شكوه تو باشه... عزيزترين عزيز دنيا، ميون اين همه وسعتي كه بهم هديه دادي ، كلي حرف برات مينويسم: ............. و شاید ای نازنین... من امشب عاشق شده باشم.........
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم اسفند 1386ساعت 18:14 توسط نون.عین.گاف |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چراغی در دور دست بیابان با ستاره ای در آسمان رازونیاز میکرد. ابری سپید در انتهای جاده تنها بود و جاده به سوی افق روشن پیش میرفت . جای مهتاب خالی بود و نبضی نگران میزد....
|
|
RSS
|