![]() |
![]() |
|
| تنها جان تو و جان پرندگان پر بسته ای که دی ماه به ایوان خانه می آیند. |
|
در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست میدارم.
آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده.... روشنی و شراب را .... آسمان بلند و کمان گشادهء پل پرنده ها و قوسو قزح را به من بده... ! ........... و راه آخرین را .......... در پرده ئی که میزنی مکرر کن!!! در فراسوی مرزهای تنم تو را دوست میدارم. در آن دور دست بعید که رسالت اندامها پایان می پذیرد و شعله و شور تپش ها و خواهشها به تمامی فرو می نشیند... و هر معنا قالب لفظ را وامی گذارد...... چنان چون روحی که جسد را در پایان سفر ... تا به هجوم کرکسهای پایانش وانهد....
در فراسوهای عشق تو را دوست میدارم.... در فراسوهای پرده و رنگ
در فراسوهای پیکرهایمان ...... با من وعده ء دیداری بده...! "احمد شاملو" |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم فروردین 1387ساعت 20:32 توسط نون.عین.گاف |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چراغی در دور دست بیابان با ستاره ای در آسمان رازونیاز میکرد. ابری سپید در انتهای جاده تنها بود و جاده به سوی افق روشن پیش میرفت . جای مهتاب خالی بود و نبضی نگران میزد....
|
|
RSS
|