![]() |
![]() |
|
| تنها جان تو و جان پرندگان پر بسته ای که دی ماه به ایوان خانه می آیند. |
|
دستان کوچکی را میخواهم که مرا تکان دهند
برای بیدار شدن از خوابی سنگین .... .............. چقدر خوبست که چند خطی از شعرهای سهراب را حفظم!!! برای نوزاد آشفتهء ذهنم تسلی بخش است. درد دارم.................... دردی به قدمت بیست و هفت سالگی کاش رویای کوچکم درست از آب در بیاید.... و عصرهای جمعه دل انگیز شوند..... من عسل مردم چشمت را نمی بینم.... آیا پلک هایم سنگینند ای دوست......! ................... چقدر باید بنشینم و در کنج اتاق مدادهای رنگیم را بتراشم؟!؟ تا کی باید نوشته هایم بی طعم و بی بو مثل کدو تنبلهای باغچهء خیالی همسایه باشند....!!! عجب عطر دل انگیزی دارد الان .... برنج نارس روی اجاق! اینجا قلب کنده های نمور است.... کاش من دارکوب درختانش بودم..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 23:50 توسط نون.عین.گاف |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چراغی در دور دست بیابان با ستاره ای در آسمان رازونیاز میکرد. ابری سپید در انتهای جاده تنها بود و جاده به سوی افق روشن پیش میرفت . جای مهتاب خالی بود و نبضی نگران میزد....
|
|
RSS
|