![]() |
![]() |
|
| تنها جان تو و جان پرندگان پر بسته ای که دی ماه به ایوان خانه می آیند. |
|
روزها... هنگامی که چشمان دخترکان عابر در گذر ثانیه های قرارشان سوسو میزند
............... من دلم برای با تو بودن تنگ میشود !!! شبها... وقتی پنجره ها نقش قاب دلبرکان شب زنده دار را بازی میکنند ............... من دلم برای با تو بودن تنگ میشود !!! آن هنگام که دلدادگان را در سیر و سلوک مرید عشق می بینم ............... دلم برای با تو بودن تنگ میشود !!! در طلاریزان پاییز ... نقره کوبان زمستان و بی پرده بگویم در هر ثانیه ای که برایم باقی مانده ............... دلم برای با تو بودن تنگ خواهد شد !!! دردی پاک پاداش این همه دلتنگی برای با تو بودن است عزیز گرامی دلم... ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 19:26 توسط نون.عین.گاف |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چراغی در دور دست بیابان با ستاره ای در آسمان رازونیاز میکرد. ابری سپید در انتهای جاده تنها بود و جاده به سوی افق روشن پیش میرفت . جای مهتاب خالی بود و نبضی نگران میزد....
|
|
RSS
|