![]() |
![]() |
|
| تنها جان تو و جان پرندگان پر بسته ای که دی ماه به ایوان خانه می آیند. |
|
........... چشم ها با این همه زیبا بود. غم انگیز و زیبا.... خانه ی چشم ها گرچه گود رفته بود... اما نگاه از روشنایی تهی نبود........... و قامت زن گرچه پیوسته استخوانهای ریخته در پوست می نمود... اما خمیده نبود............ راست و ایستاده بود.
............. درون این تن کشیده .... روحی زخم خورده در خود می پیچید!!! این روح اما لهیده نبود. پرخاشی فروخورده را... روح زخمی در خود می آراست و نه زوزه ای دردمندانه را! .......هم از این بود اگر چشم های لیلا چنان زیبا مانده بود: درخششی سمج از قعر نومیدی...!
"برگرفته از کتاب جای خالی سلوچ اثر محبوب محمود دولت آبادی" |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 15:56 توسط نون.عین.گاف |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چراغی در دور دست بیابان با ستاره ای در آسمان رازونیاز میکرد. ابری سپید در انتهای جاده تنها بود و جاده به سوی افق روشن پیش میرفت . جای مهتاب خالی بود و نبضی نگران میزد....
|
|
RSS
|